خرید بک لینک
امشب عزمم را جزم کرده بودم تا قسط های عقب افتاده ی وام وزارت علوم دانشگاه خودم و همسرم را بدهم که هر چقدر تلاش کردم موفق نشدم ، خودشان نخواستند بعد از مدت ها ما خوش حساب باشیم .موضوع اول : در ادامه پست قبل باید عرض کنم اصلاً فکر نمی کردم کار با آقایون سخت تر از خانم ها باشد . شرکت در این مسابقات دید ملموس تری از آقایان را به من داد . من نمیدانم چه دلیلی دارد که وقتی با اطلاعات بالا شرکت می کنند مدام میگویند ای بابا ما که اصلاً فرصت نداشتیم مراحل بازی را ببینیم چه برسد به تمرین انقدر کار و گرفتاری داریم که اصلاً فرصت این کارها را نداریم. بعد من هم ساده باور می کردم و پایان یکی از قسمت ها که من خیلی خوب نبودم همین آقا به من گفت چرا اشتباهات انقدر بدی داشتید ؟ من اولین بار که در اینترنت سرچ کردم جواب این سوال ها آمد . و من با دهان گرد نگاهش کردم و در دلم گفتم :"لامصب تو جزوه را قورت دادی و علاوه بر آن دنبال سوالات خارج از جزوه بودی؟" خلاصه که احساس کردم خانم ها با همه ی بد جنسی هایشان قابل پیش بینی تر هستند . این تجربه را هم در مرحله ی مقدماتی داشتم که هم گروهی های پسر من پا به

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

یادم می آید حدود ١٢-١٣ سال پیش که تازه اینترنت وارد خانه ی ما شده بود برای من دنیای کشف نشده ایی بود که خیلی دوست داشتم ازش سر در بیاورم، وجود خواهر بزرگتر از طرفی من را برای استفاده از اینترنت محدود و از طرفی حریص میکرد. آن زمان اینترنت دایال آپ بود و باید از یک شرکت اینترنتی کارت میخردی و یوزر و پسورد داشت . معمولاً کارت هرچند ساعتی که میخریدیم به همان میزان رایگان شبانه داشت . از جایی که خواهر بزرگتر درک نمیکرد که یه دختر بچه که تازه روزهای اول نوجوانی اش را داشت تجربه میکرد با اینترنت چه کار مهمی می تواند داشته باشد من سهمی نهایتاً ١٥ دقیقه از اینترنت روزانه داشتم . اما از جایی که علاقه داشتم که بفهمم در این دنیای  چه خبر است ، صبح ها بعد از نماز صبح نمیخوابیدم و کامپیوتر را که صدای جاروبرقی میداد روشن میکردم و با صدای جیر جیر راه اندازی مودم وارد این دنیای جالب میشدم.آن اوایل که این همه مشقت را تحمل میکردم و فقط صفحه ی یاهو را باز میکردم و چقدر هم کیفور میشدم ، تا مدت ها هم برایم سوال بود یاهو یعنی چه ؟کم کم چت کردن و وب لاگ نویسی  و دانلود آهنگ و موزیک ویدیو هم اضافه شد

برچسب: نوستالژی,نوستالژیک,نوستالژیک تی وی, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

بعد از دو سه ماه خانه ام شدیداً یک تکاندن اساسی نیاز داشت . آخر هفته عمه ام خانه ی مادرم مهمان بود ،مادرم خیلی اصرار کرد که بمانم ، اما آنقدر کار برای انجام داشتم که ماندنم فقط اعصابم را خورد می کرد و همسرم بازهم از انجام پایان نامه اش دور می ماند و خلاصه به جای خوش گذرانی میشد یک استرس که اعصابم را بهم میریخت . برای همین سر خواسته ام ماندم و برگشتم به شهر کوچک خودمان و کلی آرامش برای خودم خریدم ، همان روز عصرش همراه همسرم پیاده روی و عکاسی مختصری در یک عصر پاییزی داشتیم و فردایش حسابی خانه را سر و سامان دادم.راستش با اینکه نسبت به این شهر هیچ ارق(غ) ایی ندارم اما دلم برایش تنگ میشود. برای گل هایمان ، برای آرامش و سکوت این شهر . دیشب با همسرم که در مورد آرامش شهر صحبت میکردیم با خودم فکر کردم اینجا حتی یک چراغ خطر هم ندارد. خوب شهر کوچک و آرام و خلوت اینطوری محاسن و معایبی دارد که هوای پاک و آرامش به نظر من به معایب اش می ارزد. خلاصه که این دو روز حسابی خانه را زیر و رو کردم و اصلاً کل اعضا و جوارح خانه دارد با من حرف میزند ، هنوز اتاق کارمان مانده ، اما خوب بخش عمده ی کار تمام شد

برچسب: خانم مهندس روشنک قسمت دوم,خانم مهندس قسمت چهارم,خانم مهندس قسمت هشتم, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

بعضی روزها هستند با وجود یک عالمه کار اصلاً حال و حوصله ی هیچ کاری آدم ندارد و یک جور عجیبی روزش به بطالت می گذرد.امروز هم برای من از همان روزها بود، هر چند اتاق کارمان اجمالاً مرتب شد و یک سری کارهای نظافتی و رنگ یکی از کارهای هنری ام از جمله کارهای امروزم بود ولی خوب زمان بیشتری را به استراحت و چرخیدن در اینترنت گذراندم.برنامه ام بالاخره پخش شد و خودم از آرامش خودم لذت می بردم ، البته که عدم اعتماد به نفس ام بعضی جاها اعصابم را شدیداً خورد میکرد و همین مرحله ی بعد کار دستم داد.اصلاً انتظار آن همه حجم استقبال از طرف دوستان و فامیل را نداشتم و مدام پیام تبریک برایم می آمد و من اصلا ً فکرش را هم نمی کردم این همه آدم هایی باشند که من را دوست داشته باشند. من به دلیل همان عدم اعتماد به نفس به هیچ کس از دوست وآشنا نگفته بودم که در مسابقه شرکت کردم اما در کمال ناباوری همه حتی خواجه حافظ شیرازی تخمه شکنان مشغول مشاهده ی من بودن و گوشی به دست به بقیه هم خبر میدادن و حتی کسانی که من را نمی شناختن از روی پسوند فامیلمم به عمه ی پدرم زنگ میزدند که این خانم کیست ؟ توی گروه دوستانم و بچه ه

برچسب: سرسبز,سرسبز دل از شاخه بریدم,سرسبزترین بهار تقدیم تو باد, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

پروژه ی مسابقه ی من با پخش مرحله ی نیمه ی نهایی دیشب به پایان رسید . با وجود اینکه به موفقیتی که از خودم انتظار داشتم نرسیدم اما تجربه ی فوق العاده ایی بود و مهم تر از همه ی این ها بازخورد فوق العاده ایی بود که از مهربانانی که من را می شناختند و نمی شناختن دریافت کردم. امروز صبح خانمی با من تماس گرفت و خودش را یکی از کارمندان دانشگاه بوعلی همدان معرفی کرد و از آن طریق شماره ی من را پیدا کرده بود و من را به خاطر خوب بودنم تحسین میکرد و مدام میگفت خیلی دلم سوخت شما حذف شدی . شما خیلی بهتر بودی . دیشب اینقدر حرص خوردم و روی پای خودم زدم .... خب ، چه چیزی می تواند بیشتر از این ارزش داشته باشه که یک عده ایی هستند که آرزوی موفقیت من را دارند. خیلی حرفها برای گفتن داشتم ولی با تماس این خانم غریبه حالم زیر و رو شد . از اولین مسابقه ام تماس های زیادی داشتم و ابراز لطف های بیشتر. باورم نمی شد اینقدر مردم ما مهربان باشند. کجا برم به از اینجا ؟+ من در مسابقه ی هوش برتر که از شبکه ی نسیم پخش می شود شرکت کرده بودم.

برچسب: مهربانان را چه شد,مهربانان منند,مهربانان گیتی, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

صبح ساعت 6 از یک خواب ترسناک بیدار میشوم.صدای اذان و درِ خانه ی همسایه و صدای های نامفهوم خوابم همه با هم قاطی می شود.  تنها حس ام بعد از خواب ترس از مردن است و فکر به برق گرفتگی که من را تا یک قدمی مرگ برد. 5 دقیقه ایی کل بدنم کرخت است.صدای ماشین لباس شویی مثل کابوس در سرم می چرخد. صدایش که قطع می شود حال من هم بهتر میشود.بلند میشوم. ساعت 6 صبح است . لباس ها را از ماشین لباسشویی بیرون میکشم. عادت کرده ام شب ها لباسشویی را تنظیم میکنم که دم دم های صبح روشن شود و وقتی من بیدار میشوم کارش تمام شود. اینطوری هم در ساعت کم باری مصرف کار میکند هم اینکه لباس ها در لباسشویی نمی مانند. هوای ابری است دلم باز هوس برف و باران می کند.1 : کاری جهت عکاسی عروس و داماد بهم پیشنهاد میشود. برای پذیرفتنش دو دلم . همسرم میگوید نظر من را بخواهی این کار به پرستیژ تو نمیخورد . این همه درس خواندنی که کار آتلیه کنی؟! البته راست میگوید. ولی در مملکتی که به تخصص ات کار نمی دهند باید همه فن حریف باشی.پیشنهاد دادن من به عنوان بازرس در کارخانه ایی که همسرم آنجاست از طرف مدیرش رد شد . میگفت برای خودت مشکل ساز می

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:32

امروز صبح برنامه ی آقای رشید پور را حین دانلود کردن براش های فتوشاپ نگاه می کردم. بعد از فاجعه ی ناراحت کننده ی برخورد قطار سمنان و تبریز (که هنوز هم به خاطرش بغض دارم) به خبر دیگری که برایم تاسف بار بود رسید. اینکه ایران در طول یک روز به اندازه ی کل اتحادیه ی اروپا گاز مصرف میکند. خوب این واقعاً فاجعه است و نشان دهنده ی فرهنگ بسیار پایین ما ایرانی ها در مصرف این انرژی است. یادم هست چند سال پیش ویولت در وبلاگش خاطرات سفرش به فرانسه را نوشته بود :" در هتل من که هتل نسبت خوبی است اتاقم شدیداً سرد است ولی در عوضش پتوهایش حسابی گرم است." و یادم می آید وقتی یک بار با همسرم در مورد همین معقوله صحبت میکردیم همسرم گفت یک جمله ایی بر همین مضموم در کتاب علوممان داشتیم و دقیقاً در ذهنم مانده که معلوم علوم مان این جمله را که خواند گفت :" این مضخرف ترین جمله ایی است که من در طول عمرم شنیدم ، یعنی بخاری روشن نکنی و به جایش لباس های گرم بپوشی ." خب این معلم برخلاف خیلی از معلم های زحمت کش یک معلم بی فکر است که فرهنگ یک کشور را با تربیت اشتباه دانش آموزان به باد میدهد.+به نظر من خا

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:31

پارسال وقتی از شهر بزرگ محل زندگی ام که عاشقانه محله و خانه ام را دوست داشتم دل کندم و به شهر خیلی کوچک و خانه و محلی ایی که هیچ تعلق خاطری نداشتم برای زندگی سفر کردیم خیلی دلگیر بودم و یک جور هایی هم تا یک ماه با افسردگی مقابله کردم بدون اینکه حتی کسی به جز همسرم بفهمد. قرص هایی که آن اوایل میخوردم گواه حال بدم بود. حالا که یک سال و خورده ایی از آن روزها می گذرد و گه گاهی برای سر زدن به خانواده ها به آن شهر بزرگ و آلوده و پر ترافیک برمیگردیم احساس میکنم که هیچ وقت دوست ندارم به آنجا برگردم.البته بخشی اش ترافیک و آلودگی است ، بخش عمده اش به کنایه های درشت و گنده ایی است که به  دلم حواله می شود، برمیگردد.  برگشتن به آن شهر و تحمل استرس و ناراحتی که بعضی آدمها به من می دهند واقعاً برایم غیر قابل تحمل است. وقتی در خانه ی خودم با آرامش هرکار که دوست دارم میکنم و به خاطر دوری راه خیلی توقع ها حذف شده احساس لذت دارم. اما خب خیلی از توقعات هم هنوز مانده و گه گاهی آرامشم را از بین می برد.این شهر را با همه ی معایبش دوست دارم ولی نمیتوانم بمانم. به جز آرامشش هیچ چیز قانع کننده ایی برای

برچسب: من باید بتوانم, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:31

چند وقت پیش حلیم پخته بودم و برای خانم صاحبخانه هم بردم.تنها بود و اصرار کرد بمانم. دلش از شوهرش شدیداً پربود و از دعواهای اخیرشان گفت. و مدام حرص میخورد و از بحث های بینشان که از نظر من خنده دار بودن میگفت ، ولی بین گلایه هایش یکی از درد دل هایش واقعاً غیر قابل درک بود. میگفت به خاطر اینکه پارسال بخاری دیوار را خراب کرده ، بخاری را آورده گذاشته وسط حال و یک سر لوله اش را گذاشته در تشت آب !! من واقعاً ترسیدم از این کار خطرناک که یک سرهنگ بازنشسته ی نیروهوایی انجام میدهد، به خانم صاحب خانه با ترس گفتم این کار خیلی خطرناک است ممکن است خدایی نکرده باعث گاز گرفتگی شود. اما خانم صاحب خانه از این کار ناراحت نبود ، از اینکه بخاری را وسط حال گذاشته ناراحت بود !میگفت حداقل میگذاشت یک گوشه اشکالی نداشت !!خلاصه که اصلاً خانواده ی غیرقابل هضمی هستند. از دیروز هم نصاب آورده اند بالا رادیاتور نصب می کنند ، فقط به خاطر اینکه رنگ دیوارخراب نشود!!وقتی آقای نصاب دریل را به کف زمین فشار میدهد موهای تنم سیخ میشود و یاد مطب دندان پزشکی می افتم . صدای سرسام آورش از صبح تا همین حالا روی مخم بود، نمیدانم سردر

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:31

یک صفحه ی بسیار پرطرفدار توی اینستاگرام به نام  elly_sia هست که یک خانم بسیار پر انرژی و دوست داشتنی با چهار فرزند خوشگل هست ، و من همیشه از دنبال کردن صفحه اش لذت میبرم ، اما اون چیزی که در موردش واسم غیر قابل پذیر است وجود یک همسر پزشک متخصص و خانه دار بودن این خانم به نظر من در یک اقلیم نگنجد، راستش من اصلاً نمی توانم درک کنم که یک روزی بخواهم فقط به خانه داری بسنده کنم ، شاید چون  هنوز پای هیچ بچه ایی در میان نیست، اما این موضوع را که با خواهر بزرگم که یک دختر دارد را مطرح کردم کاملاً با من هم نظر بود ، شاید دلیل اصلی اش شاغل بودن مادرم در عین دانشجو بودنش با سه بچه ی قد و نیم قد باشد، همیشه در ذهنم بود که خانه داری راضی ام نمی کند و این روزها آنقدر برای خودم کار تراشیده ام که واقعاً شب که خسته میشوم و دیگر کاری از دستم بر نمی آید فقط دلم میخواهد که زودتر بخوابم که زودتر فردا شود که بروم کارهایم را بکنم. آماده شدن برای سری جدید مسابقه، خواندن انگلیسی و فرانسه ، انجام سفارشات هنری و گاهی تمرین فتوشاپ و کارهای همیشگی خانه . اما با همه ی اینها کلی کار دیگر هم دارم که نمی رسم

برچسب: خانه داری,خانه داری و خلاقیت,خانه داری و تزئینات, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 9:31

صفحه بندی